دریچه ها
پيوسته بستهاند
شكوه علفزار در پشت خود پنهان كردهاند
دريچهها
رنگ نور را
نميدهند به درون راه
دريچهها
پيوسته خفتهاند
سكوت بيرحم زمان را در خود نهفتهاند
دريچهها
پيوند نگاهها رابریده اند
آزادي را رازي كردهاند
دريچهها
پيوسته بستهاند
پيوسته بستهاند
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 15:28  توسط هادي
|
شعلههايي كز درونم ميگدازانند
چنان سركش شدهاند
كه تب سنگين پرسشهاي فرد مرده
از پنهانترين زواياي وجودم سر بر كرده
و مرا ديگر تاب زيستن نيست
آه! هيچگاه نديدهبودم پست
خود را اينسان بر بلنداي وجود
و اينچنين درنيافته بودم
كه بودنم دشناميست به روحم
كه هستیم چه سنگين است بر دوش بودنم
چه خسته و دستبستهام
و چه سنگين است حضور راهي كه بايد بپيمايم
آه كه چه ستمگرانه خورشيد هر روز
يادآور ميشود از پس هر سياهي چو دشنامي حضورم را
و اين آرزو در من فروميميرد
كه اي كاش سفر خواب را پايان نبود
چراكه روح كوچكم تاب رسالت ِ شدن را ندارد
چراكه روحم در زير بار اين پرسش كوفته ميشود هر بار
كه آه! چگونه بايد بود؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:28  توسط هادي
|
اینه داران از چارسو
سوی بی سو
چشم وچراغ چشمه ساران
شایدروح اوازهزارن
چشمه درچشمه می جوشند
اینه داران ازروح بهاران
ازهمه سو
اینجاابدیت جان گرفته است
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:37  توسط هادي
|

انگاه که درگوشه ی ازاسمان
جمع اندهیئتی ازستارگان به نجوا
وصدای نعره ی سکوت اسمان
طنین اندازهیبت ملکوت است
نگاه من مانده مات
وحیرتم گیج است
که به تعداداین ستارگان
فتنه ی خفته بیداراست
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:31  توسط هادي
|
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:9  توسط هادي
|
ای آبی!
ای سکوت سفر نگاه در تو تا ابدیت
تا ناپیدا
ای آبی رها!
ای خیال ابر سترون در زلال آرامشت
زیباترین تصویرها
تا چند زمین در تو رها ؟
تا چند خدا در تو پنهان ؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:7  توسط هادي
|
باز هم شب
باز هم جرقه ي آن ستاره ها
خفته بر فرش سياه آسمان٬ رها
باز هم آن بستر سرد
كه خفته بر او مردي
مي كند كنكاش در اندوه و افسوس
بر باور بربادرفته اي
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 17:30  توسط هادي
|
بازي آب و آفتاب و آينه
بازي چرخش برگ بر خيال آب
بازي خورشيد و خاك
بازي نور بر سطح آب
اين همه بازي
بر كرانه ي اين رود بي تاب
كه خواهد برد روزي ما را
بر طلايه ي دور نگريستن٬ نتوانستن
بر غروب غريب انتهاي دريا
مي برد تا دور٬ تا بي انتها٬ شايد تا خدا
همه چيز بازي است
اي كاش در اين بازي بال در بال خورشيد مي توانستن٬ سوختن
تا دوربي انتهاي رهايي مي توانستن٬ رفتن
سوار بر مركب يك صدا
لحظه اي فارغ از من بودن
رها در انديشه ي يك گل مي توانستن بودن
رها در بازي آب و آفتاب و آينه
خواب خوب خدا را مي توانستن٬ ديدن
و فارغ از قيد خود برخاستن
رفتن و رفتن و رفتن
تنها به رفتن انديشه كردن
اي كاش مي شد رفت
تا
به رهايي
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:52  توسط هادي
|

شکل انتظار گل یاس
در طرح نیمه شب
و نوای بویش
در لحظه ی سحر
چه آرامشی ست!
به گمان من مرگ از این گونه است
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:54  توسط هادي
|

مرا به پروازهای دورادور ببر
به آنجاها که نه کلام
و نه حتی نگاه یارای گفتن است
تنها بوسه است
که احساسم را
از لبانت به وجودت می برد
مرا ای ندیده٬ ای نشناخته!
ببر به صحراهای دوردست نگاه
تا پس از بوسه آنگاه٬
در باغ نگاهت٬ لذت دریافتگی عشقم را ببینم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 21:57  توسط هادي
|